h1

شما خیلی خوش بویید!

17/08/2010

پویا دوست بچگی های عیسی بود، از شونزده سالگی رفته بود یونان و بعد هم انگلیس؛ حالا هم بعد از دوازده سال برای تعطیلات به ایران اومده بود. درست پنج سال پیش بود، عیسی به تازگی دامادمون شده بود و از اینکه ما رو به همه نشون بده و بگه: شیش تا برادر زن دارم، به خودش می بالید! خلاصه اون روز این افتخار نصیب منم شد که خودمو تو بی ام و ی عبور موقت پویا جا بدم.
» در و دیوارای این شهر بوی شهوت میده!». خوب یادمه، درست همین جمله از دهن پویا در اومده بود. راستش اون موقع زیاد با این حرفش موافق نبودم، اما الآن…
میترا تو یه خونه دانشجویی زندگی می کنه؛ دیشب دوستش، لینا، وقتی داشته می اومده خونه، جلوی در، یه مرد از پشت دهنش رو میگیره و سعی می کنه اونو بدزده… اینکه لینا چه ترسی رو تجربه کرده و اینکه صورتش خونی شده، اینکه اگه اون مرد موفق می شد و اینکه میترا چه جوری اشک می ریخت رو بذاریم کنار، اما موضوع مهم اینه که یه جوون چقدر باید تحت فشار هوس اسیر باشه که جرأت پیدا کنه تو یه منطقه مسکونی دست به همچین کاری بزنه؟
بابا میگفت: خونه ی ما نزدیک یه دیسکو بود، میگه می رفتن و انتخابشونو می کردنو و خالی می شدن، اونقدر خالی که ترسی برای امثال لینا نمی موند، از اینکه کمی بعد از غروب آفتاب به خونه برگردن…
حالا هی بگید علی کریمی تظاهر به روزه خواری در ملأ عام کرده، حالا هی بگید واسه کار تو بیمارستان شلوار پارچه ای سیاه بپوشی، حالا هی بگید موسیقی سنتی ما در معرض خطره، بگید، بگید، اونقدر بگید تا یادمون بره لینا… راستی، ببخشید، شما؟ این اراجیف چیه میگی؟ لینا کیه؟ پا شو جمع کن خودتو؟ تیپ اسپرت؟ حالا که افتادی بهت میگم!
داریوش؟ داریوش؟ داریوش جان؟ میشه بخونی؟ ممنون.

h1

چشمت کور، اجاقتو گرم کن

16/08/2010

-ببین زری جون، تو چاهار شیکم زاییدی، هر چاهار تاش دختر. خیال نکنی ها میخام مادرشوهر بازی در بیارما، نه زری جون، اما همین اشرف، خواهر شوهرتو نگاه کن، سه تا زایید، هر سه تا پسر… مرد عصای پیری میخاد، دلگرمی میخاد، افتخار میخاد، پسر میخاد…
-آخه مامان ملوک، چه کار کنم؟ چاهار ماه رفتم امامزاده و اومدم، نذرش کردم، قربونش برم نمی خاد دیگه مامان ملوک…
-این چه حرفیه دختر، کفر نگو! قربونش برم، تن آقا رو تو خاک نلرزون! بی عرضگی خودتو ننداز گردن آقا؛ اومدم بگم اسماعیل دختر بی بی رو پسند کرده، جمعه شب می ریم خونشون، چادر و دسمالشو هم خودت…
اینکه حدود نود درصد مردم ما نمی دونن جنسیت بچه رو مرد تعیین می کنه نه زن، خود بخود رنج آور نیست؛ اما اینکه بعد از اینکه براشون توضیح دادی بگن: اما دختر بی بی سه تا پسر کاکل زری واسه اسماعیل زایید…
اینکه تو نشریه ی بسیج جامعه ی پزشکی از موسیقی متال انتقاد می کنن ملال آور نیست، اما وقتی نمی دونن اون متاله، نه متالیکا، تو دلسرد خواهی شد.
اینکه بابا دیدن BBC رو حروم می دونه، ولی فیلم های با محتوای مخرب فارسی1 رو بی عیب ؛ اینکه داداش محمد آهنگ » یه دختر سه ساله» حمید رضا و علیرضا رو گوش میده و در پایان مفتخرشون می کنه به لقب بچه ک و ن ی… تو دلسرد خواهی شد…

h1

سر سگ، پای طاووس

28/12/2009

انقلاب سفید شاه را هم مردمی می خوندن؛ انقلاب معاصر را هم همچنین؛ این را هم مردمی می خونن…
+هر دو گروه، چه اینها، چه اونها؛ هیچ کدام اونی نیستن که به کار بیان! پس نه سبز، نه سفید؛ زنده باد نهضت قهوه ای!!!

h1

دسته های خاطرات

27/12/2009

سینه زدن هم عالمی داره ها! خیلی رسم قشنگی داشتن؛ هر شب چند نفر از اهالی پول می دادن و بقیه اهل روستا رو مهمان می کردن؛ دلم برای بچگی هام تنگ شده؛ سعید ذاغول، داداشش امیر، میثم، وحید لوله، محسن، حمید، همه و همه. فقط خواستم کودکی هام بدونن هنوزم به یادشونم؛ تاب و هیجانی که برای خریدن زنجیر های طلایی داشتیم، دیگه هیچ جا پیدا نمی شه؛ واقعا این انرژی از کجا تامین می شد؟ کسی چه می دونه، شاید روزی دوباره اون روزها تکرار بشن. پس تا اون روز..

دنبال‌کردن

هر نوشتهٔ تازه‌ای را در نامه‌دان خود دریافت نمایید.